|
ادبیات-شعر سینما و نقد
|
هرگز از مرگ نهراسيدم
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود
هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.
احمد شاملو
۱.مدتی این مثنوی تاخیر شد...
ما نبودیم و شما بودید و این بهانه ی خوبیست برای ماندن و ادامه دادن...
اما این نبودن ها به هیچ عنوان بی دلیل نیست.
مترسک عزیزمان عازم است ، می گویند می خواهد به میهنش خدمت کند البته اگر هنوز چیزی باقی مانده باشد...
جزیره هم که در نیمه های خدمت خود بود و ما هم شدیدا درگیر امتحان شدن و امتحان دادن ...
۲.فرازی بسیار کوتاه
از جاودانه ام بوف کور
به مناسبت سالگرد تولد نابغه ایرانی، صادق هدایت:
...آن سگ زرد گردن کلفت هم که محله مان را قرق کرده وهمیشه با گردن کج و چشمهای بیگناه نگاه حسرت آمیز بدست قصاب می کند ، آن سگ هم همه ی این ها را می داند ، آن سگ هم می داند که قصاب از شغل خودش لذت می برد!...
و
۳.
دوشنبه است. دوشنبه صبح. صبح باراني دوشنبه از خانه بيرون آمدم. هنوز روشن نشده است هوا.
قدم ميزنم زير باران. بدون چتر. در جيبم هيچ چيز نيست به جز انگشتانم. احساس ميكنم تنهاترين آدم روي زمينم. به ياد گذشته ميافتم. من زير باران شعر ميخواندم و او به من لبخند ميزد زير باران. سيگاري روشن ميكنم. كفشهاي سفيدش هنوز يادم هست.
از روبرو جواني سيگاري به سمت من ميآيد. دستهايش در جيبش است و چتر ندارد. از كنار هم رد ميشويم. همزمان دود سيگارمان را بيرون ميدهيم. با هم مخلوط ميشوند.
جوان سيگاري با خود ميگويد. در فكرش با خود ميگويد. اين پسرك سيگاري را نگاه كن. مثل من چتر ندارد.
پسرك سيگاري از كنارم رد ميشود. به گذشته فكر ميكند. دوشنبه بود. باراني. پسرك سيگاري زير باران شعر ميخواند و تشويق ميشد با لبخندي. او به كفشهاي سفيد فكر ميكند و احساس ميكند تنهاترين است. تنهاترين آدم روي زمين.
مترسک
من به اينجا آمدهام تا بفهمم كشتن آدمها چه طعمي دارد
و آدم ميكشم بدون اينكه به آرزوهاي آنها بيانديشم.
روزي خواهد رسيد كه گلولهاي مرا از پا در خواهد آورد
تا شخص ديگري طعم آدم كشي را بچشد
بي آنكه به روياهاي من فكر كند.
پس چرا من به سرنوشت كساني كه ميكشم نميانديشم؟
نميدانم.
ناله نگاه
اي واي صداي تو دوان شد از پي من
منگ و خراب مي دوم و زار مي زنم
مي بينم آن صداي حزين در دلم ِ نرو
پيدا شد آن نگاهي كه خواستي ِ بمان
انگار در دل من چنگ مي زنند...
اين بار مي روم ِ
آسمان غرق شده در اندوه
رفتم و دور شدم از اينجا
ويكي در سر من ناله كنان...
دو باره هواي نگاهت به سر زده
نشنيد م نگاه تو در سر ِ ولي بخند!
اين بار مي روم.
نابخشوده