تبليغاتX
انجمن LB
ادبیات-شعر سینما و نقد

 

تفالي به ديوان خواجه:

معاشران ز حريـف شبــانه  ياد   آريد           حقوق بندگي مخلـصانه يــاد آريد

سمند دولت اگر چند سر كشيده رود            ز همرهان  به سر تازيانه ياد آريد

نــمـي خوريــد دمـي غــم وفــاداران            ز بـي وفـائي دور زمـانه ياد آريد

به وجه مرحمت اي ساكنان صدر جلال            ز روي حـافظ اين آستانه ياد آريد

 

 

ما شب ها با نيچه قهوه اي به سلامتي ديوانگيمان مي زنيم

 

دلتنگي هاي ما ؛ دلهره هاي هر روز و هر شب آخرش چه مي شود

يك عمر كاشتيم و خورديم يك عمر ديگر هم مي كاريم و مي خوريم.

اين فرياد هاي خاموش اين انتظار هاي بي معني نه مربوط مي شود به رويكرد انتقادي و قانون مند ما به دنياي مدرن و نه اعتراض ما براي رهايي از اين قيل وقال ها و قبول جامعه اي پست مدرن كه به واقع ما در كل نه مدرنيته اي را تجربه كرده ايم و نه پست مدرنيسم را.

كه تمام اين آشفتگي ها نه حاصل استبداد فكري است كه از روشنفكران مان به جاي مانده و نه حاصل رنسانس نداشته مان بلكه اين ها به طور قطع از برخورد شديد نسل هايي است هنوز در آشفتگي اين دنيا هزاران فكر با خود مي كنند.

از اولين و بارز ترين نشانه هاي جامعه پست مدرن مي توان به خستگي و آشفتگي حاصل از شكست هاي جامعه مدرن اشاره كرد ولي براي جامعه  ومردمي كه هنوز مشكلش را با مسائل ابتدايي بشر و آزادي  هاي نسبي كه هر شخص تنها به خاطر انسان بودنش بايد از آن ها بهرمند شود را حل نكرده آيا مي شود به او فهماند كه كار از اين حرف ها گذشته و تو آرام به گوشه اي بنشين ، تمام اين ها خواب بوده و تو درگير نوعي توهم شده بودي و ما تمام راه را از اول اشتباه آمده ايم...!!!

فيثاغورس در 500 سال قبل از ميلاد مسيح گفت كه تمام دنيا عدد است و سال هاي سال بعد ما دنيا را به واقع عدد ديديم و غول مدرنيته با من دكارت به وجود آمد حالا ديگر در اين دنيا تقابل خوبي و بدي نيست اينجا هر كسي مسئوليتي دارد ، اينجا هر كسي در يك كلاس خاص قرار مي گيرد و مجبور است تمام قوانين مربوط به كلاس خود را رعايت كند.

اينجا انسان ها به خاطر بدي به زندان نمي روند كه بدي مفهومي فراموش شده است.اينجا انسان ها به خاطر نقض قانون كلاس خود است كه مجازات مي شوند و تمام اين خط كشي ها و قانون ها حاصل دنياي عددي و فكريست كه ما الان با آن درگير هستيم.

حالا من ؛ انساني كه خود را درگير با تمام اين قانون ها مي بينم و معتقدم كه اين نسبيتي كه بين انسان ها و رفتارهاي آن ها وجود دارد و در كل نسبيت حاكم بر زمان و مكان خيلي خيلي بزرگ تر از آن است كه بشود در چهار چوب قانون قرارش داد تكليفم چه مي شود با چند نسلي كه خودم را درگير با آنها مي بينم و هنوز يا در دنيايي كلاسيك گير كرده اند يا اينكه خود را در جامعه اي تازه مدرن شده مي بينند و هنوز اميد به اصلاح دنيا با اين قانون ها را دارند .

مني كه در ابتداي راه به اين سوال بزرگ برخورد كردم كه دليل اين همه هيجان چيست ، دليل اين همه رفت و آمد  اين فريادهايي كه انسان ها براي اثبات خود مي زنند...

چگونه ، آخر

   

  

                       كجاي اين شب تيره

                          

                                                   بياويزم قباي ژنده خود را...

 

                                                                                          سینا


 شاید که آینده از آن ما . . .

هوا سرد است. بخاري روشن، ولي خراب. شاگردان سر كلاس، دست‌ها در جيب و فكر فردا شايد. ناگهان آتش. صداي ضجه‌ي كودكان. مطمئن نيستم كه بوي چوب مي‌آيد يا روغن انسان. ولي مطمئن هستم كه فرداي ايران ديگر به دست كودكان روستای "سفيلان" یا "درودزن" نيست. دولت مهرورزي، كنفرانس ميلياردي در تهران برگزار مي‌كند تا ثابت كند هولوكاست و نسل‌كشي و يهودي سوزي، دروغ است و در طرف ديگر كودكان ما به خاطر نداشتن يك بخاري سي هزار توماني بايد بسوزند. آيا اين هم دروغ است. دروغي براي مظلوم نمايي كودكان روستايي. حالا شما برويد و به كودكان بيرجندي، دوچرخه و واكمن و عروسك بدهيد. حتما مي‌خندند و خوشحال خواهند شد، ولي نمي‌دانند كه فردا در آتش خواهند سوخت. چه سر كلاس ابتدايي، چه در اتوبوس دانشگاه.

اینجا تاجيكستان، يكصد دختر عروس شدند و یکصد پسر داماد. 600 موقعيت شغلي نيز ايجاد شد. در جمهوری آذربایجان نیز ۲۰۰ جهیزیه به دختران آذری اهدا شد. این كميته امداد چه مي‌كند در تاجيكستان و آذربایجان و ماموران كلانتري 138 از بوي خوش خودسوزي به خاطر بيكاري سخن مي‌گويند.

دختر بچه‌هاي بوليويايي با اشك‌هاي رئيس جمهورمان و پول‌هاي بيت‌المال‌مان شبها در "لاپاز" رويا مي‌بينند و دختر بچه‌ي دست فروش ايراني روي پل ميدان صنعت جدول ضرب ياد مي‌گيرد تا شايد اين معادلات سياسي را بتواند حل كنداز اين رايحه‌ي خوش مهرورزي سرمان درد گرفته. درست است، همه ما گوش‌هايمان دراز است. برويد و دروغ بگوييد.

اصلا مي‌دانيد قصه چيست؟ . . .

"از ياد برده رمه فصل كوچ را

چوپان نشسته شب ختم قوچ را

نخلي خميده و دشتي ترك ترك

قطحي بريده امان بلوچ را"

 

   

 

پی نوشت ۰: خدایا، چرا دبستان های ما را دوست نداری؟؟؟

پي‌نوشت 1: اين نوشته اصلا سياسي نيست. اجتماعي هم نيست. فقط کمی درددل است.

پي‌نوشت2: اين قصه سر دراز دارد.

پي‌نوشت3 : آدمي كه خوابه، ميشه بيدارش كرد، ولي كسي كه خودش رو به خواب زده،هيچ وقت نمي‌شه بيدار كرد.

پي‌نوشت4: شعر آخر هم از شاعري بلوچ بود.

 

                                                                                                                                                           مترسک

لینک آتش سوزی

لینک  عروسی تاجیک ها

لینک جهیزیه دختران آذربایجان

داستان بولیوی را هم که همه به یاد داریم.


 خدايا فكر مي‌كني به هدفت رسيده‌اي؟ اگر زمان به عقب باز گردد، باز هم انسان را مي‌آفريني؟ آيا باز هم به خودت بابت خلق اين موجود لجن احسنت مي‌گويي؟ خدايا، تمام اين جهان براي توست ولي اين كره خاكي حكايت غريبي دارد. اينجا سرزمين تو نيست. اينجا قلمرو شيطان است. انسانها از بدو ورود به اين سرزمين خداي خود را يافتند و تاكنون به بهترين شكل او را پرستيده‌اند. وقتت را تلف مكن، اينجا شيطان خداست. نمي‌تواني اين جهان را از چنگش در بياوري. انسانها اين اجازه را به تو نخواهند داد، نه اينكه تو را دوست نداشته باشند، ولي خوب چيزهايي هست كه تو نمي‌داني. . .

خدايا، خدايا، مرا ببخش اما تو سالهاست كه مبارزه را واگذار كرده‌اي و انسانهابه ميمنت اين پيروزي بزرگ قرن‌هاست كه پايكوبان و سرمست و سرخوش، خون گريه مي‌كنند.

خداي من، خداي زيبا و تنهاي من، اشكهايت فايده ندارد. ما از همان روزي كه پشت به تو قدم در جاده زمين گذاشتيم، لحظه‌اي برگشتيم، دستي تكان داديم و به تو گفتيم:

 

خدایا . . . خداحافظ

 

جزیره     

 


مترسک را هم بروز کردم.

 

.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386ساعت 0:1  توسط   |