|
ادبیات-شعر سینما و نقد
|
به نام خدا
غریبه به پرواز هم دلخوش نیست...
فصل فصل کوچ است انگار
۱. سلام
اين التماس نيست
اصلا التماس كه فروشي نيست
اين ها بيشتر مي تواند شبيه به آخرين فرياد هاي يك مردي باشد كه در حال سقوط از يك صخره
است
یا شاید
" اينجا كه خورشيد ندارد
اينجا آدم ها غروب مي كنند
غروب كن عزيز دلم " ¹
اينكه درخت هر چه بارش بيشتر باشد سر به زير تر است به طور دقيق خلاصه مي شود در آدمي مثل رحيم رسولي.
رحيم رسولي كه تا به حال كتاب هاي موفق بسياري را چاپ كرده و به گفته ي خيلي از استادان و آنهايي كه اهل فن هستند جز چند طنز نويس برتر ايران به حساب مي آيد ، اما همچنان غريب مانده به طوري كه با اينكه چند ماهي مي شود كه وبلاگ اختصاصي خودشان را راه اندازي كردند اما هنوز خيلي ها هستند كه بي خبر مانده اند
و اما در مورد رحيم رسولي بايد گفت كه از ايشان تا آنجايي كه بنده اطلاع دارم چند كتاب به قرار زير به چاپ رسيده است:
روزي ما دوباره... (غزل)
شب هاي شعر چشم هاي تو... (غزل)
آقا اجازه ما بگيم؟!؟ (مجموعه داستان)
دزد ها غريبه نيستند (مجموعه شعر)
آنقدر طوفانيم... (طنز)
آدرس وبلاگ "وبلاگ اختصاصی رحیم رسولی"
و چند كار از ايشان:
آلفيا به م.و
نگاه كن آلفيا آدم ها مثل هم نيستند
مثلا
همين من و تو را ببين
من هر روز سي و دو پله را بالا مي آيم
تا از تو دعوت كنم شب را با هم باشيم
و تو سي و دو پله را پايين مي آيي
كه شب را با هم باشيم
اما همسايه هاي طبقه همكف
راست راست مي گردند
مبادا سقوط كنند
آنها معتقدند
مانيفست عشق هاي بي درد و سر
در زير زمين ها نوشته مي شود
نگاه كن آلفيا
همسايه هاي طبقه همكف حرف ندارند
آنها آنقدر آرام آرام از كنار يكديگر رد مي شوند
كه هيچ كس حدس نمي زند
شب را با هم بوده اند
اما من و تو هميشه بايد بالا برويم
حرف بزنيم
شلوغ كنيم
سر و صدا كنيم
آخر مگر بدون حرف
اين پله ها تمام مي شود؟!
نگاه كن
آلفيا ²
.....
کشف و شهود
مادر گفت نان نداریم
پدر گفت دهانت را ببند
بچه کشف بزرگی کرده بود
نان و دهان
قافیه بودند
.............
خاطره
هرگز از ياد نخواهي برد
لبهايي را كه گفت:دوستت دارم
هرگز از ياد نخواهم برد
لبهايي را كه فرصت نكرد بگويد«دوستت دارم»
براي ايشان مانند هميشه آرزوي موفقيت و آزادي مي كنيم و اميدواريم اين جسارت ما را تنها به پاي شاگرديمان بگذارند.
انجمن L.B(سینا)
پا نوشت ها :
¹.علیرضا دانش پژوه
².از کتاب دزدها غریبه نیستند
صحبت خوش
تو كه از ما بودي
تو كه از ما شدي و عشق به جان مي دادي
تو كه از روي صداقت گفتي
كه عشق تو بر اين خاك
مثل دريا ماند
پس چرا؟
عشق به اين صحبت خوش
در درون نگه سرد تو نيست
و دلت مي گويد:
« كه دروغي تو دروغ
كه فريبي تو فريب »
من برآنم كه در اين باديه ي وحشتناك
دل تو چركين شد
تا كه درسي باشد
كه در اين پهنه ي دلگير و عبوس
از سر كودكي و گستاخي
نروي سوي محال
و كنون
« ابرهاي همه عالم
در دلت مي گريند »
تو در آن كسوت آغاز عبوس
نشنيدي سخنم
اينك اينجا كه منم
همه عشق است و اميد
همه شور است و فغان
و تو اما…
هيهات
نابخشوده
۱)
احساس مي كرد كه وجود دارد
احساسات اسب هاي وحشي هستند كه در چشم هاي ما مي دوند
و او اسير آن چشم هاي بي احساست شده بود…
آخربراي كسي كه در نظر او
خوش بخت ترين موجود دنيا پشه ايست كه ترا نيش مي زند
كه خون تو نبض زندگيست...
كه سّم رگ هاي تو،
سقوطم را پر معنا مي كند
غروب ميكند.
غروب مردي سرد كه فقط گاهي احساس مي كرد كه وجود دارد.
و
۲)
تقديم به: اين روزهاي هميشه يك رنگ...
و لعنت به تمام دايره ها.
شبـيـــه هر روزش ، شبـيــه يك مآيوس
شبـيه خـوابي خـوش در آخــرش كـابوس
شبـيــه بــادي كـه مــــــدام آشـوب اسـت
هميشه تكرار است ، هميشه اش افسوس
سینا
تار و پود او
ديروز فهميدم كه چقدر خستهام و تصميم گرفتم تا تمام خاطرات او را نابود کنم تا مگر فراموش شود. از اين رو پيامي اضطراري را به كليه اعضاء بدنم ارسال كردم.
"توجه! توجه!
از اين لحظه به بعد هر عضوي كه ياد و خاطرهاي از او را به همراه داشته باشد، متخلف شناخته شده و مجازات خواهد شد. لذا تا پايان ساعت بيداري امروز هر چه سريعتر خود را معرفي كرده تا تصميمات بعدي اتخاذ و نتيجه متعاقبا اعلام گردد"
بعد از ارسال اين خبر تصميم گرفتم تا هر عضوي كه خود را معرفي كرد و خاطرهاي از او را هنوز به همراه داشت را از ساختار بدنم اخراج كنم. ساعات پر رفت و آمد و شلوغ ذهنم شروع شد. دستانم آمدند و خود را معرفي كردند. آنها هنوز گرمي دستان او را به ياد داشتند. پاهايم آمدند و لذت قدم زدن با او را تحويل دادند و خود نيز منتظر حكم من شدند. چشمانم تصوير لبخند او را با شرم و خجالت نزد من آوردند. گوشهايم صداي لرزانش را در روز خداحافظي كشان كشان به من تحويل دادند. گونههايم گرمي بوسههايش را، سينهام دلشورههاي قبل از قرارمان را، موهايم نرمي نوازشش را و پلكهايم روياهاي شبانهاش را، شانههايم اشكهايش را و . . .
تمام چيزهايي كه برايم آورده بودند را در كنارهم چيدم و تمام اعضاي متخلف را رديف كردم.
آري من تمام شدم و او آغاز شد. حال ميفهمم كه تلاشم چقدر بيهوده بود است. او فراموش نميشود.
مترسك
روزگار وحشي
لعنت به تمام قــلمهايي كه همدم تنهايي ميشوند.
لعنت به تمام زبانهايي كه زخم دل را بازگو ميكنند.
لعنت به تمام نگاه هايي كه صداقت را فرياد ميزنند.
لعنت به تمام چشماني كه در جاده هاي انتظار مي گريند.
لعنت به تمام كاغذ هايي كه ميسوزند.
لعنت به تمام قلبهايي كه هنوزشعله ورند و ميتپند.
لعنت به خورشيدي كه به خيال گرمي دلها ميدرخشد.
لعنت به تمام گلهاي آفتابگرداني كه در دامن دشت مي رقصند.
لعنت به تمام ماهياني كه صميمانه شكار قلابها مي شوند.
لعنت به تمام پاهايي كه جسمي مرده را به اين سو و آنسو مي كشند.
لعنت به درختي كه با طوفانهاي آسمان مي جنگد.
لعنت به مترسكي كه آرزوي بوسيدن پرندگان را دارد.
لعنت به قاصدكي كه نداي عشق سر مي دهد.
لعنت به عابري كه قلبش را قمار مي كند.
لعنت به دستاني كه سالهاست براي دوستي دراز شده اند.
لعنت به لبخندي كه وجود را آتش مي زند ، خاكستر ميكند ، نابود ميكند،..
لعـنت به اين دنيا...
لعنت به ...
خدايا آرامشي عطاكن
جزيره
وبلاگ هیچی به روز شد: «تمام هیچی من»