|
ادبیات-شعر سینما و نقد
|
"واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند"
و قیصر امین پور هم رفت تا ادبیات و شعر معاصرمان فقیر تر از قبل بشود. انجمن LB از دست دادن این عزیز رو به همه دوستداران ادبیات تسلیت میگوید.
۱) ما به روز شدیم
و اون شروع سخت و سنگین با حضور دلگرم کننده شما و با محبت هاتون چقدر خوب و امیدوار کننده شد و از همین جا کمال تشکر و قدر دانی رو از تمام دوستان داریم.
۲)برای اطلاع رسانی راحت تر و همچنین صحبت و نقد در مورد کارها دوستان می تونند ID یاهوی انجمن رو Add کنند : Lb1383
3)و در آخر، مطالب این پست و انتظار ما برای نقد و بررسی شما.
با تشکر انجمن LB .
برهوت
دستهايم را رها مـكن .
روزي را ميبينم كه در ميان گل و لاي فرياد ياري سر داده اي .
ميدانم كه روياي دريـــا در سر داري اما فاصله ميان تن ظريف تو تا دريا به اندازه راهــي است كه من تا آسمان دارم .
ميدانم كه زخـــــميت ميكنم،ببخش اين سرزمين گـــلي ندارد كه بر روي آن آرام بگيري.
اينجا همه زيباييها را به يــغما برده اند وتنها بي رحمي من است كه قامتم را راست نگه داشته.
بمان ،
تا در زير پاي رهگذران خرد نشوي ، تا درياي روياهـــــــايت تبديل به لجن زار نشود .
تا بتواني لـطافتت را حتي به رخ اقيانوس بـكشي ... نگاه كن ، قـــصه من و تو ، قصه خار و شبنم است ... اي كاش ، به تو گفته بودم . افسوس.
(جزيره)
خاطره
امروز چه صبحی دارد.
آسمانی روشن
و زمینی سرسبز
و خدا خندان است . . .
دوست دارم که فریاد زنم
دوست دارم خنده ام را همه جا جار زنم
تا همه درک کنند که شادم امروز
و قشنگ است که هر روز از هفته همگی خنده کنیم
چه کم است یک هفته
تو بگو ماه
بگو سال
بگو قرن
کم است . . .
و سرود خنده، دشمن ثانیه هاست
به کما میرود این عقربه بازیگوش
وقت خندیدن ماست
و ببین ثانیه قطره قطره میشود سیل،
میبرد جان مرا
و تو را
و همه مردم را
و از این سیل زمان
گل و لای است نشسته بر جای که همان خاطره هاست
تو بیا تا در این مزرعه حاصلخیز، شال همت بندیم.
و ببریم از آن علف هرزه دشنام
و بکاریم در آن لاله سرخ، سوسن زرد
و از آن دور کنیم علف خاطره های بد را
شب که شد خسته ولی شاد بخوابیم به زیر مهتاب
و بدانیم که صبح
آسمان روشن
زمین سبز
و خدا خندان است . . .
(مترسک)
نابخشودنی
"تو به من خندیدی! "
من اما هیهات
باز هم از سر عشق خنده ای نشنیدم
تو همانی بودی
که به من می گفتی :
عشق من را بی شک ندهی بر عالم
و نمی دانستی کین منو قلب قسم خورده ی من
از سر عشق نهان گشته ی تو
یک صدا هم پیمان
از ته دل به فغان
نرم و آرام زدیم آن فریاد...
که چرا؟!
از سر این گنه پر اکراه
نتوان کرد گذر
و دلم گفت که ای آدمیان
این گناه و تقصیر نتوان کرد ز سر .
از برای که سخن می گویم؟
صحبت از عشق به خاک
و عروج از دل شب
تا به سر چشمه صبح
سخنی نیست که در قدرت هر کس باشد
و در آن ظلمت شب
من و این یک دل سرما زده ی یخ کرده
از پی این پندار
غرق در باور این فکر شدیم
که چرا؟
"باغچه ی کوچک ما سیب نداشت..."
(نابخشوده)
این حجم دیوانه به قرص های ضد حاملگی نیازمند است!
آن روزهایی که تمام موجودات دو پا هم کبکشان هم خروسشان با هم می خواند
، در گیر و دار این هست و نیست ها ،
در گوشه ای از این شهر شلوغ ، مگر فرقی هم میکند که گرسنه باشی یا پوچ؟
درست است "زندگی تاوان یک لحظه غفلت حواست"
که حضوری همراه با شکنجه،
تاوانش لحظه هایی است که من دست به خود فروشی می زنم
و تمام این داستان ها از خدایی شروع شد که آنقدر ها دور بود که بادبادک کودکی من را ندید
که التماس کودکی مغرور را به دست حادثه سپرد
و من خدایم را در میان پول خردهایم گم کردم
و آنها را به بدکاره ای سه چشم بخشیدم
میان حادثه ها پی دلیل گشتن و برای هر ثانیه هزار بار چرخش ،
اینها تمامش با خدایی تمام می شود که
خاطرات پوچ را به بوسه ای می گیرد
و این زندگی با این ریتم زخمی و خسته آنقدرها هم شیرین نیست
و وسوسه ای ملوس هم خوابه بدکاره ی هر شب من است...
.
.
.
حالا بلند شو و بر روی دیوارهای این اتاق خدایی بی نهایت بکش!
اینها تمام خاطرات کودکی من بود
کودکی که زمان را از یاد برد تا همیشه کودک بماند.
(سینا)
این وبلاگ گروهیست
یعنی که در حقیقت این وبلاگ متعلق به انجمن کوچیک ما L.B هستش.
فعلا قراره با فعالیت ما 4 نفر (جزیره ، مترسک ، نابخشوده و سینا ) به کار خودش ادامه بده.
این چند خط هم برای شروع تقدیم به تمام عزیزان.
(برای ارتباط با اعضای انجمن و صحبت و بحث در مورد کارها ، ID یاهو انجمن رو Add کنید: lb1383)
صداي وحشي شليك
تمام دوندهها حريصانه جاده را ميبلعند. (شايد مردم راست ميگويند)
اين روزها احساس ميكنم اول دايره ايستادهام
.انگار همين چند روز پيش بود،
روزنامههاي سياسي نوشتند
مردي در طی يك حادثه رانندگي تمام زندگيش را از دست داد
.اما مار گزيده اگر زنده بماند ديگر از هيچ چيز نميترسد
.و باز هم صداي شليك و آغوش باز جاده
چقدر خوب
تمام علفها برايم دست تكان ميدهند
شايد بايد شروع كرد
.سينا(سگ ولگرد)
رولت روسي
از قاب پنجره به بيرون خيره شده بود
و سعي ميكرد كه از منظره روبرو لذت ببرد.
چقدر مسخره، مگر غروب خورشيد زيباست؟
لحظهاي مكث
و بعد نشسته بر پشت ميز و خيره به خرمگسي كه تمام توان خود را گذاشته تا از اين دخمه رها شود.
شليك اول، مرور خاطرات كودكي تا همان لحظه.
شليك دوم، كمي جنون،
شليك سوم، لبخندي كمرنگ و خوب ذرهاي اميدواري،
شليك چهارم خيلي معمولي،
شليك پنجم، خاطره يك داستان قديمي، معشوقه بي وفا، چقدر مسخره،
شليك ششم مغزي متلاشي بر روي ديوار
و خرمگسي كه هنوز خود را به شيشه ميكوبد.
چقدر زيبا
.جزيره
آسمان خنده
پشت سرم زير زجر پلكهاي خسته خيس،
آسمان را ميتوان حس كرد
.آسمان به زلاليت كثيف يك خنده مرا دقيق ميبلعد،
حتي بلندترين كوهها از عميقترين درهها به آسمان نزديكتر نيستند
.خندهدار بودن شعر گفتن را
به خندهدار بودن شعر نگفتن
ترجيح ميدهم
.نابخشوده
مزرعه
داستان از اونجايي شروع شد كه داشتم از كنار يه مزرعه رد ميشدم. يه مترسك غمگين رو ديدم. ازش پرسيدم چي شده. گفت: عاشق شدم. گفتم خوب اينكه بد نيست. گفت: اگر تا مچ پا توي خاك باشي و هيج جا نتوني بري، اونوقت چي؟ اگر قول داده باشي كه از اين مزرعه نگهباني كني، اون موقع هم ميتوني خوشحال باشي؟
دلم گرفت. بهش گفتم: خوب معشوقهات كجاست؟ گفت: تو مزرعه همسايه. گفتم: اگر يه بار ببينيش حالت بهتر ميشه؟ گفت: آره آره. مطمئنا بهتر ميشم
.من به اون قول دادم كه تا موقعی که برگرده بجاش بمونم. اون هم رفت كه رفت. حالا من چند سالي ميشه كه وسط اين مزرعه گير كردم و متاسفانه بهش قول دادم.كه تا اومدنش اينجا بمونم. راستي داشت يادم ميرفت. كسي از دختر مزرعهدار همسايه خبر داره؟؟؟ آخه من اون شب خونه مزرعهدار و دخترش دعوت بودم
.مترسک
خاطرات خوب را تمام نكرديم، تمام شد...